ذبيح الله صفا

157

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

رفتار سفيهانهء علاء الدين محمّد و اطرافيانش مايهء شكست كار اسمعيليان و رميدگى قطعى دلهاى مسلمانان از آنان گرديد چنان كه قطع ريشهء ايشان را لازم شمردند و بجان در كار آنان ايستادند و اين امر مقدّمه‌يى براى دعوت از خان مغول در برانداختن آن قوم گرديد . جانشين علاء الدين محمّد يعنى ركن الدين خورشاه در چنين وضع دشوار و نابهنجارى آغاز رياست اسمعيليه كرد . او در زمان حيات پدر با اعمال وى سخت مخالف بود و مىخواست با همدستى گروهى از همكيشان قبول اطاعت مغول كند و يا بهر نحوى كه امكان يابد از قلمرو اطاعت پدر بيرون رود و به همين سبب هم متّهم بهمدستى با « حسن مازندرانى » در قتل پدر خود گرديد و ازين بابت ميان او و برادرانش همواره اختلاف و نقار وجود داشت . اگر خورشاه فرصتى بدست مىآورد و وضع آشفتهء اسمعيليان را سروصورتى مىبخشيد شايد مىتوانست از انتقام‌جويى مسلمانان ديگر و از بأس مغولان ايمن شود . وى حتّى « بذكر افشاى حالت پدر بگيلان و همسايگان ديگر كس فرستاد و بنياد مصافات با آن جماعت خلاف سيرت پدر آغاز نهاد ، بتمامت ولايتها كس فرستاد كه مسلمانى كنند و راهها ايمن دارند ، و ايلچى نزديك يسور نوين بهمدان فرستاد كه چون نوبت به من رسيده است طريق ايلى خواهم سپرد » « 1 » ليكن عاقبت كارش با مغولان فرجامى نپذيرفت . مجموع مدّت رياست خورشاه يك سال از پايان شوّال سال 653 تا پايان شوّال سال 654 بود و اين مدّت هم مصادف بود با مأموريت هلاگو بايران براى برانداختن اسمعيليه و بنى عبّاس . درين اوقات رفتار نابهنجار اسمعيليان در دورهء علاء الدين محمّد و آزار و ايذاء باطنيه نسبت بمردم اطراف قلاع كار را بجايى كشانيده بود كه « جملهء خلق و ساكنان شهر قزوين را سلاح تمام مرتّب و آلات حرب مهيّا بود تا بحدّى كه اهل بازار هريك را سلاح دستى تمام در دوكان حاضر بودى و هر روز ميان قزوينيان و ميان ملاحدهء الموت

--> ( 1 ) - جهانگشا ج 3 ص 260